داستان كوتاه كوتاه
 
قالب وبلاگ
تاریخ روز
لینک دوستان
از محله تاریخی جمنان قائمشهر هستم و علاقه‌مند به داستان كوتاه، ولی تو این راه تازه‌كارم. بر اساس همین علاقه داستان‌های كوتاه جبران خلیل جبران رو ترجمه كردم كه با نام (كاغذ سفید) در سال 1390 توسط انتشارات پیام امروز منشر شد.



طبقه بندی: نویسنده وبلاگ،
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 12:08 ق.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
دو مرد با تندی با هم بحث می کردند. مرد تنومند که عصبانی شده بود با دستش ضربه ای به سینه مرد لاغر زد و او  تلو تلو خوران از پشت به زمین افتاد.
گوسفند که دید مرد تنومند صاحبش را به زمین انداخته اندکی خیز برداشت، بسوی مرد تنومند حمله کرد و با ضربه شاخش او را به زمین انداخت.
صاحب گوسفند که نیشش تا بناگوش باز شده بود بسمت مرد تنومند که از درد به خود می پیچید رفت و کارد سلاخی را که از دستش به زمین افتاده بود برداشت و رو به او گفت: من که بهت گفتم اول من باید گوسفندم را سر ببرم.

[ پنجشنبه 12 مهر 1397 ] [ 02:40 ق.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
لطیفه همسفرمون بود. به دانشجوی باشخصیت و شیک که به زبان انگلیسی تسلط داشت. منم که کمی زبان بلد بودم سعی می‌کردم باهاش انگلیسی حرف بزنم.
بعد برگشت از سفر یه مدت تو دانشگاه ندیده بودمش. تا اون روز که رفتم داخل سایت کامپیوتر و دیدم نشسته و داره با کامپیوتر کار می‌کنه. رفتم سمتش و یه حال و احوال گرم کردیم . . . رو صندلی کنار دستش نشستم و یه چند تا جمله که رد و بدل کردیم برگشت بهم گفت: وقت داری؟ منم که فکر می‌کردم میخواد با هم توی حیاط دانشگاه قدم بزنیم یا بریم بوفه یه نوشیدنی بخوریم با هیجان گفتم: بله . . بله. لطیفه لبخندی زد و گفت: الآن میریم. بعد وسایلشو جمع و جور کرد و از جاش بلند شد و یکی از دوستاشو که دو تا صندلی باهامون فاصله داشت صدا زد و با نشون دادن من گفت: ایشون برای استفاده از کامپیوتر وقت گرفته . . . بلند شو بریم . . . همون‌طور که من هاج و واج نگاش می‌کردم باهام خداحافظی کرد و همراه دوستش دوشادوش هم سمت در خروجی رفتن.

[ شنبه 22 اردیبهشت 1397 ] [ 03:44 ق.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
مامور بود . . . کنار جاده‌ها می‌ایستاد تا خودروها از قانون تخطی نکنند اما خودش تخطی می‌کرد.
پدرش بارها او را منع کرده بود که پول حرام تو خونه نیاره. اما کو گوش شنوا؟؟؟!!!
می گفت به خرج زندگیم نمیرسم . . . چرخ زندگیم نمی چرخه . . . ناچارم.
تا اینکه اون روز از بالای درخت انجیر به زمین افتاد. استخوانهایش چنان صدایی کرد که همه اهل خانه از جا پریدند.
اونی که چرخ زندگیش نمی‌چرخید هر چی در آورده بود داد برا درمانش، اما حالا چرخهای ویلچر را با زحمت حرکت در می آورد.

[ سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]

هفت ساله بودم که برای انقلاب دعا کردم. مانند کسی که به زندان برده می شود به سوی مدرسه رفتم. جزوه ای در دستم و اندوهی در چشمم بود و در دلم اشنیاق به شلوغی وجود داشت. این در حالی بود که هوای سرد ساق پایم را از زیر شلوارکم می گزید. درِ مدرسه بسته بود و بابای مدرسه با دیدنم با صدای بلند گفت: به دلیل تظاهرات امروز هم از درس خبری نیست. موجی از شادی تمام وجودم را فرا گرفت و مرا تا ساحل خوشبختی برد و از ته دلم از خدا خواستم که انقلاب تا ابد ادامه یابد.
داستانکی از نجیب محفوظ

[ چهارشنبه 8 آبان 1392 ] [ 01:19 ق.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
همش گله می کرد که دوست داشتم پدرم تو عروسیم باشه. . . پدرش شهید شده بود . . . اما مادر هیچی براش کم نذاشته بود و هر چی دخترش می خواست تهیه کرده بود. دختر همه دوستاشو دعوت کرد . . همکارای اداره و همه فامیلا. با کمک نامزدش بهترین ارکستر شهر رو هم دعوت کرد . . . صدای ساز و دهل گوش فلک رو پر کرده بود و مرد و زن تو هم ول می خوردن. . . ولی مگه میشه پدر تو عروسی دخترش نباشه. . . درِ آسمونو باز کرده بودن و بهش اجازه داده بودن بیاد. دم در سالن عروسی که رسید ایستاد. یه تابلویی آویزون بود و روش نوشته شده بود: ورود شهدا ممنوع! . . . پیش خودش گفت: کاش دخترم کاری می کرد که منم می تونستم تو عروسی باشم . . . همون بیرون سالن نشست و برا خوشبختی دخترش دعا کرد.     

[ جمعه 26 مهر 1392 ] [ 01:07 ق.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
سگ از زور گرسنگی به یه موش قانع شده بود. لب و لوچه اش رو تمیز کرد و از کوچه بیرون اومد. . . رسید به خیابون اصلی. چند تا گربه با دیدنش فرار کردن. گربه کوچیکتره برگشت و پشت سر سگ به راه افتاد . . . هی نزدیک و نزدیکتر شد. سگ روشو به طرفش برگردوند و گفت: هوس کردی گازت بگیرم. گربه گفت: البته که نه . . . ولی . . ولی فکر کردم برام موش آوردی! آخه بوی موش می دی!!!

[ جمعه 26 مهر 1392 ] [ 12:41 ق.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
حلزون که دید کُند راه میره فکری به سرش زد . . . لاکشو در آورد . . . احساس سبکی کرد. . حالا تندتر حرکت می کرد . . . حرکتش خیلی تندتر شد . . . جوری که به پرواز در اومد . . . حالا تو آسمون بود . . .  پرنده داشت اونو برا عصرونه به لونه اش می برد.

[ جمعه 26 مهر 1392 ] [ 12:33 ق.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
مادر بعد از دست و پنجه نرم کردن با بیماری لاعلاجش بالاخره ما را تنها گذاشت. پدر خیلی بیتابی می کرد. . . همش می گفت: همه چیزمو از دست دادم . . . حالا بعد دو ماه چند روزی می شه که با همسر جدیدش رفته ماه عسل . . . و من تو این فکرم که اون الآن همه چیزشو بدست آورده یا نه!!؟؟

[ پنجشنبه 25 مهر 1392 ] [ 11:46 ب.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
درخت سرو خطاب به درختای دیگه گفت: امروز كه هیزم‌شكن پیداش شد تا یكی از ما رو قظع كنه بهش حمله كنید و تبرشو بشكنید و خودشو  زیر فشار شاخه‌ها له كنید اما حواستون باشه كه به همدیگه آسیب نرسونین . . . . هیزم شكن پیداش شد تبرش رو از كوله‌اش درآورد تا درختی رو قطع كنه كه یه دفعه دید درختا به سمتش حركت می‌كنن خواست فرار كنه كه شاخه‌ درختی پاشو گرفت. . . شاخه دیگه هم تبر رو گرفت و خواست دسته تبر رو بشكنه اما نتونست چون دید اون همجنس خودشونه . . . هیزم‌شكن دستشو دراز كرد تبر را گرفت و با ضربه‌ای شاخه‌ رو قطع كرد و پا به فرار گذاشت. . . .  

[ شنبه 3 فروردین 1392 ] [ 10:36 ب.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
مدتی بود كه مرده بود. . . روحش بالای ابری سفید متوقف شده بود و كارهای افراد خانواده و دوستانش را زیر نظر داشت. آنها همه كار می‌كردند. كار، بازی، سفر، و حتی . . . دزدی. ولی . . . زندگی نمی‌كردند !!!

[ شنبه 3 فروردین 1392 ] [ 10:25 ب.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
دخترا بیتابی می‌كردن. یكی به صورتش چنگ مینداخت اون یكی مادرشو صدا می‌كرد سومی هم مات و مبهوت خیره به جایی نگاه می‌كرد، یادش اومد كه برادرشون از اونا خواست حالا كه داره میره مأموریت خارج كشور از مادر به نوبت نگهداری كنن تا اون برگرده اما هیچ كدوم از خواهرا قبول نكردن، . . . تا مادر در اون شب زمستانی كه گاز قطع شده بود از سرما جان بده.

[ یکشنبه 12 آذر 1391 ] [ 01:27 ق.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
زن یه بار دیگه پیامكی رو كه برا شوهرش نوشته بود خوند: نیمه گمشده‌ام كجایی كه دلم برات یه ذره شده؟
پیش خودش گفت: پر رو میشه . . . پشیمون شد و پیامك را پاك كرد. 
مرد تا دیر وقت بیرون موند . . . شب از نیمه گدشته بود كه ماشینی مرد را دم خونه پیاده کرد. همین که وارد خونه شد صدای رسیدن پیامکی اومد. پیامك رو باز كرد و خوند: از اینكه امشب باهام اومدی بیرون خیلی بهم خوش گذشت عزیز . . . خیلی دوست دارم نیمه گمشده‌ام!!  

[ یکشنبه 23 مهر 1391 ] [ 01:24 ق.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
پاره سنگ به تخته سنگ بالای سرش گفت: وجود ما برای مردم ضروریه. با سنگ دیوار می‌چینن، زیر بنای ساختمونا رو آماده می‌كنن، كف خیابونا رو برا آسفالت آماده می‌كنن و . . . تخته سنگ با غرور نگاهی به پاره سنگ انداخت و گفت: البته اینایی رو كه گفتی با استفاده از من انجام میدن تو كه عددی نیستی! پاره سنگ با شنیدن این حرف تكونی به خودش داد و خودشو از زیر تخته سنگ كنار كشید تا تخته سنگ از بالای بلندی چند غلط بخوره و با برخورد به زمین، تبدیل به صدها پاره سنگ بشه. 
[ جمعه 20 مرداد 1391 ] [ 04:29 ب.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
پسرك گفت آخه من و تو فامیلیم چرا اینجوری باهام رفتار می‌كنی؟ این همه راه اومدم ببینمت شاید مشكلمو حل كنی. ولی تو حتی به حرفام گوش نمیدی.
مرد رویش رو برگرداند و گفت: از همون راهی كه اومدی برگرد و به اون پدر گدا صفت و نامردت بگو دیگه اونو جزو فامیلام نمیدونم.
پسرك كه دید مرد به پدرش توهین كرده جستی زد و چند مشت و لگد حواله‌اش كرد. مرد از درد به خودش می‌پیچید كه همسایه روبروش رو دید كه داره اونا رو تماشا می‌كنه و نیشش تا بناگوش باز شده.
مرد با عصبانیت فریاد زد: به چی زل زدی مردك! یه دعوای فامیلیه!! 

[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 02:44 ق.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
ماشین پلیس رو دید كه كنار جاده ایستاده. بعد پیچ به ماشین‌های روبرو با چراغ دادن و اشاره دست می‌فهموند كه پلیس جلوتر كنار جاده است. چند تا ماشین اول ازش با چراغ دادن و بوق زدن تشكر می‌كردند. اما راننده‌های ماشینای بعدی می‌خندیدن. در حالی كه تعجب كرده بود دستی به سرش كشید و تو آینه نگاه كرد كه یه دفعه ماشین پلیس رو پشت سرش دید. ترس برش داشته بود كه الآن جریمش میكنه. یه بار دیگه تو آینه به ماشین پلیس نگاه كرد و افسر پلیس رو دید كه به خاطر كارش از خنده‌ ریسه می‌رفت.

[ شنبه 17 تیر 1391 ] [ 11:24 ب.ظ ] [ مصطفی كمالجو جمنانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Online User

ایران اسکین

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic